|
Sunday, January 06, 2008 قصهي من با احترام به مهدي يزداني خُرم كسي صدايم زد و در ميان برف ها گم شد ... به گزارش ادارهي هواشناسي ، فردا اين آفتاب لعنتي 1:43 PM ........................................................................................ Tuesday, January 01, 2008 جاده به خيابان كه رسيديم ؛ دستم را گرفتي جيغ زدي خنديدي و مرا كشيدي آن ور خيابان همانجا بود كه آرزو كردم كاش تمام دنيا را جاده ميكشيدند 7:27 AM ........................................................................................ Monday, December 31, 2007 Once Upon A December آخرين باري كه بوسيدمت را به ياد ندارم شايد روزي برفي در زمستان بود يا روزي كه مادر گيلاسها را چيد و يا شايد روزي ارديبهشتي بود كه سيگارم را در كتابفروشي جا گذاشتم ؛ نميدانم اما خوب يادم ميآيد كه آن روز گلهاي مريم ديوانهوار طنازي ميكردند 2:05 PM ........................................................................................ آنگاه كه من در چشمانت به دنبال ذرهاي عشق بودم تو كيفت را زير و رو ميكردي تا شايد بليطي پاره ، اتوبوس را از حركت بازدارد من از پنجره دنبال قهوهخانهاي بودم تا چاي گرم پيدا كنيم و دستان تو هنوز در كيفي بود كه رويش عكس حلزون داشت سرانجام بليط را پيدا كردي و اتوبوس را ترك كردي من ماندم و اتوبوسي كه مرا به ايستگاه آخر ميبُرد و شهري كه كركرهي همهي قهوهخانههايش پايين است 10:43 AM ........................................................................................ خوابت ميآيد؟ بخواب تا تمام آرامش شب را برايت آرزو كنم چيزي در چنته ندارم هيچ برگ برنده اي تمام قدرتم تصور آرامشيست كه ممكن است در خوابت باشد يا نباشد بخواب تا باز برايت بنويسم بنويسم تا گاهي كه طعم آرامش را چشيده باشي آن گاه كه ديگر صبح شده است 3:10 AM ........................................................................................ Sunday, December 30, 2007 ديگر وقتش رسيده است حالا ديگر وقتش رسيده است تا كارهايم را سر و ساماني دهم بايد كاكتوسم را بزرگ كنم بايد براي پرندهها دانه بپاشم بايد چمدانم را آماده كنم بايد سفر كنم تا رؤيايم كه هراسان فرار كرده را - مهربانانه - بازگردانم و به برادر كوچكم بفهمانم كه مسائل رياضي آن قدرها فاجعه نيست حالا ديگر وقتش رسيده است بايد شال و كلاه كرد بايد رفت ...خداحافظ 1:35 PM ........................................................................................ چايم را ميگذارم روي ميز كارم و به عكس خاطرهي شما كه روي ديوار است لبخند ميزنم خاطرههايم كوچك شده است نيمي كودكي نيمي حال و شايد نيمي آينده تمام تصويرهايم شده است مثل كودكي كه در ايستگاه راهآهن جا مانده است تا تو از سفر برگردي ، ميدانم كه ديگر پير شدهام و چاي روي ميزكارم كه حالا گرم است آن وقت ديگر سرد خواهد بود 9:30 AM ........................................................................................ Saturday, December 29, 2007 ... يا شايد نرفت شما جدي نگيريد نيمي از قلبم با من نيست نميدانم چه كسي قلبم را لگدكوب كرد و رفت يا شايد نرفت ِّْاحمدرضا احمدي ماندم بر روي پيادهرو و برگ را براي زمين توصيف كردم بلند كه شدم ، نه خبري از تو بود و نه از گلهاي داوودي همسايه 10:53 AM ........................................................................................ Wednesday, December 26, 2007 داستان هميشه خوب آغاز مي شود داستان هميشه چنين بوده يك نگاه و برقي كه ميدُزدد پاكي را از چشمانم داستان هميشه چنين بوده من كه راوي تمام شخصيتهاي ناكام داستانهاي حسّيام و تو كه قهرمان داستاني و ميدُزدي مرا و پرتاب ميكني به قلب بيكران دشتهاي قرمز داستان هميشه چنين بوده من انار نداشتم و تو انار داشتي و نوشتند در همهي كتابها كه من انار ندارم و تو حوّا بودي كه انار داشت جاي سيب در چشمانش داستان هميشه چنين بوده مادرم راست ميگويد : شروع خوبي داري اما وسطهايش گند ميزني داستان اين طور شروع شد : من برايت يك اساماس فرستادم 3:28 PM ........................................................................................ Monday, January 08, 2007 معلم بد هفت سالم است . از آب و بابا میگویی . از این که سالهاست که اگر دو با دو جمع شود ، می شود چهار. از این که چوپان دروغگو [ یا دهقان فداکار ، درست یادم نیست ] آدم بدی بوده است و من به این فکر میکنم که تو چقدر زود ازدواج کردی. 6:34 AM ........................................................................................ Sunday, January 07, 2007 بادبادکهای سرگردان رویایم را در چمدان جا گذاشتهام. رویایم شاید حالا در ماکوندو باشد و یا در خانهای در خیابان مانگو اما اگر - روزی ، زمانی - پستچی رویایم را به تو داد آن را به کودکی هفت ساله قرض بده . رویایم سالهاست هوس هفتسنگ کرده. 8:07 PM ........................................................................................ معلم پرسید : بچٌهها پرواز چیست ؟ ناصر میگوید : آقا هواپیما … برادرانِ رایت . حمید می گوید : بالُن . همه میگویند و میگویند . اما هیچکس نمی داند تو به چه فکر میکنی . وحشتناک است … کاش مادرت نفهمد. 8:00 PM ........................................................................................ خداحافظ... [و این غمگینترین شعر جهان است] 7:52 PM ........................................................................................ مادرت را در بیابان جا میگذاری و امیدواری پدر روزی از آنجا گذر کند 7:18 PM ........................................................................................ میترسم ... حالا دیگر سالهاست که میترسم مادرم میگوید هر وقت ترسیدی بسم الله بگو و دیوها را نفرین کن سالهاست که دارم همین کارها را میکُنم اما هنوز ترسویی بیش نیستم پدر می گوید باید فکری به حال رختخوابهای خیس کرد 2:15 PM ........................................................................................ |